تبليغاتX
برای یک نفر...


برای یک نفر...

مــن می نویسم و تـــــو نـــــمی خوانی ! امـــــــا مخاطب که تو باشی … مدیــونم اگر ننـویسم.

مــن می نویسم و تـــــــــو نـــــمی خوانی ! امـــــــــــا مخاطب که تو باشی … مدیـــــــونم اگر ننــــــــویسم


یک سال پیش بود و فرداش روزی بود که برای آخرین بار دیدمت تا امروز که ...364 روز میگذره...


فردا ساعت 12:45 ساعت قشنگی نیست و ردپای تو ...آن آینه بغل ماشینت است و نگاه های خجالتزده ی من و عبـــــــــور...

به همین سادگی...



نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:16 توسط دلشکسته


امشب چشای من مثل ابرای بهاره...

نخند به حالِ من...که حالم گریه داره

چرا گریه های من نمیتونه رو تو تاثیری بذاره


آره بخند...بخند... که حالم خنده داره...



دیگه تموم شد...

دیگه هیچی ازت یادم نمیاد


لذت بارون و ازم گرفتی... حالا باخیال راحت هرچقدر که بخوام زیرش گریه میکنم...

و تو...

حتی نمیدونی که من هنوزم اینجا نشستم... هنوز بیتابتم...

بیا امشب و بگو که میری از یادم...

به خاطر خدا بیا...

حتی دیگه نمیخوام بدونم اون ورق های لعنتی رو کجا سربه نیست کردی...



آره بخند...بخند که حالم خنده داره...


نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:29 توسط دلشکسته

دارم مینویسمش....

از یادگاریِ اولم خیلی سخت تره ... هر صفحش رو با هق هق سنگینی مینویسم...

میدونی، شبا مینویسم... شبا که خوابیدی.



نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 20:1 توسط دلشکسته

خاطراتی که از تو توی قلبمه باعث آزارمه

هرجا برم بدیایی که به من کردی و خوب یادمه

نگو نکردی

نگو نبودی

نگو نشکوندی  دلمو


به خدا تو چیزی نمیخوام فقط تنهام بذار همینو میخوااام................


آره فرزاد دیگه هیچی نمیخوام... فقط برو... از این خاطرِ کثیفم برو...

برو که اینجارو یک سال بیشتره که به نامت زدم ولی گفتی خونت اینجا نیست...

برو که گله زیاد دارم ازت...اونقدر زیاد که شنیدنش حوصله میخواد... گوش میخواد... همه ی ایناروهم که داشته باشی حضـــور میخواد... حضوری که تو نداری...

من ازت فقط یه اسم دارم و یه آدرسی که مطمئن نیستم بهش ...

من از تو اینجا رو دارم و خاطراتی که هرجاشو نگاه میکنم غرور تو بوده و منی که هر روزش کوچیک و کوچیکتر شدم... تا به 364 از من یه ذره میمونه و روز آخر "بزرگ "میشم...


پ.ن

روز آخر که برسه...

انتقامی تو کار نیست... 

دیگه گله ای هم ندارم.



نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 18:55 توسط دلشکسته

هنوز کینه دارم... به خاطر اون روزا...

روزایی که نمیذاشتن تورو ببینم...

واسه ندیدنت هرشب گریه میکردم  بعد وقتی تو از کنارم رد میشدی حواسم و پی حرفای خودش پرت میکرد....  پانیه به پانیه شو یادمه...

نذاشت ببینمت ...

وقتی نگاش کردم داشت میخندید...

هیچوقت نمی بخشمش...

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 23:15 توسط دلشکسته

بذار فقط روزشمارم به 365 برسه....  دیگه قسم میخورم خوابتو هم نبینم...

آخرین خواب کِی بود....

بی معرفتیتو کامل کردی فرزاد.. دیگه دیدن خودتو تو خوابمم بهم حروم کردی...

هنوز پریشونم..........

به ظاهر سعی میکنم بخندم...ولی وقتی یه خاطره ازون روزا بیاد جلو چشمام..یا حتی اسمت.


اسمت و اینروزا زیاد میشنوم ... نباید به زبون هیچکس بیاد..

قیامت به پا میکنم ایندفعه.

به خدا دیگه تحمل ندارم.

کمتر از یک ماه مونده

خیلی تلاش میکنم.میدونم بعد از 365 شاید بشه کنار گذاشت اون روزا زو.

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 0:5 توسط دلشکسته

خیلی توی این مدت سعی کردم بهت فکر نکنم... سعی کردم خودمو مشغول به چیزای دیگه کنم که یادم بره............ همه ی اون چیزا ...همه ی اون یک سال رو یادم بره....

خیلی جرات میخواست دوباره اومدن اینجا و وحشتناک تر از اون دوباره از تو نوشتن...

همه ی اون آهنگها رو دور ریختم... همه ی خاطرات... هرجا اسمت بود...


هر دفعه اومدم و نوشته هامو خوندم با صورت خیس فرار کردم  از پشت نوشت هام... از این قالب مزخرفم....

فـــرزاد فراموش کردنت سخته... شاید هرگز نتونم... فقط بهم مهلت بده...


نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 23:57 توسط دلشکسته

فرزاد .............تولدت مبـــــــــــــــــــارک...................................................

بیست و پنج سالگیتو تبریک میگم.................

چقدر الان خوشحالی...........

چقدر خنده تو صورتت موج میزنه.....................


امروز 138امین روزه که ندیدمت.................


نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 0:9 توسط دلشکسته

دلـــــــــــــــــم گـــــــــــــترفته از خـــــــــــودم....  خودم اسیـــــــر غــــــم شــــــدم...شدم غریــــــــب قصـــه ی خـــــــــودم....
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 19:43 توسط دلشکسته

دیگه چیزی نمونده که بخوام بگم............................................

دوستت داشتم بی معرفت...

خیلی خیلی زیاد عزیزم.....

اینقدر زیاد که وقتی اسمتو میارم ... تو دلم خالی میشه.....اونقدر که به یاد چشمات... به یاد اون چشمایی که فکر میکردم پاک ترین نگاه هارو میکنه.......تمام داشته هامو ،همه ی وجودمو گم میکنم...

فرزاد ... تو همه ی باورای من و سوزوندی..... .

بذار واسه آخرین دفعه بگم..... خیلی دوستت دارم .... .



آره امشب آخرین شبی یه که با عکس تو حرف میزنم

قول بده بیای سر خاکم....برای دیدنم

نمیدونم تیغ و رگ برات چه مفهومی داره

واسه من یه جورایی مرهم رو زخمام میذاره

 نشد این دنیا برای هم بمونیم میدونم

اما اون دنیا بدون که چشم به راهت می مونم.

من به عشق تو میخوام مرگو در آغوش کنم

تا غم نداشتن تو رو فراموش کنم

نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 19:4 توسط دلشکسته

به او بگویید دوستش دارم با صدایی آهسته

آهسته تر از صدای بال پروانه ها

به او بگویید دوستش دارم با صدایی بلند

بلند تر از صدای پرواز کبوتران عاشق

به او بگویید دوستش دارم با هیچ صدایی

چون فریاد دوستت دارم

نیاز به صدای بلند یا کوتاه ندارد

فریاد دوستت دارم را

میتوان با تپش یک قلب به تمام جهانیان رساند

پس بگذار بدون هیچ شرمی بگویم


نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 22:9 توسط دلشکسته


دلم خیلی برات تنگ شده...........................



                                    

                                                         
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 20:33 توسط دلشکسته

بازم نبودی ... بازم ندیدمت... بازم منتظرم ... باز چشام خیسه ... باز بهونه میگیرم ... بازم میگم دوستت دارم ... بازم دعا میکنم ... بازم تنهام ... بازم خیانت...خیانت...خیانت.................

از همتون بدم میاد         همه ی شماهایی که نمیذارین به فرزاد فکر کنم


خدایا خواهش میکنم یه کاری کن فردا ببینمش.


                                                                     


نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 22:53 توسط دلشکسته

اون روزایی که دلم تورو میخواست،تو دلم آرزو میکردم که بهت برسم

ولی الان هرلحظه ای که به یادتم وقتی فکرتو میکنم میبینم هرکسی نمیتونه بهت برسه...

دوست دارم اینو بفهمی که خیلی کم گذاشتی فرزاد

من با تمام احساسم و وجودم...با همه ی عشقی که بهت داشتم...

با وجود همه ی سرزنشی که غرورم هر ثانیه تحویلم میداد...با ترس از نخوندن تو...

من هر خطشو با یاد تو و اشک چشمام نوشتم فرزاد

آخه مگه من چقدر صبورم بی معرفت.........

آره من خودمو بدجوری گول میزدم ...من فقط نمیخواستم که عشقمو باور کنی...من تو رو میخواستم...

فرزاد من تورو میخواستم.

نمیتونم،دیگه نمی کشم فرزاد

دیگه نمی تونم نگاه ها و زخم زبونای دوستامو تحمل کنم

عشقم بخدا دوستت دارم.








شده هی بخوای بخوابی تاپ تاپ قلبت نذاره

فکر کنی خدایا اونم خوابیده یا که بیداره


شده بی خوابی بگیری،صدهزار نقشه بچینی

دنبال بهونه باشی که اونو فردا ببینی


شده شب که سر میذاری آرزو کنی بمیری

دم دمای صبح که میشه نفریناتو پس بگیری


شده با خاطره ی من جلو آیینه بشینی

گر بگیره تن و لبهات جای دستامو ببینی


آرزومه تو بیداری سرت رو شونه ی من

زیر بارون توی پاییز خنده ی تو،گریه ی من


دوست دارم وا نشه چشمام تو خوابم که پا میذاری

حتی خوابتم قشنگه،چه برسه به بیداری


...


نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 20:31 توسط دلشکسته

ایکاش میشد هرروز مثل امروز که نه،خیلی بهتر ببینمت... .



خداحافظ دلارامم هنوز جان از تو می گیرم

ولی درمانده و خسته دگر از بند و زنجیرم



خداحافظ ولی افسوس که من از زندگی سیرم

که قلبم می تپد اما درون هر لحظه می میرم



خداحافظ نگو تا کی که هرگز برنمی گردم

اگر چه چشم غمگینم تو را خواهد ز من هردم



خداحافظ دل زخمی خداحافظ تن بیمار

خداحافظ غل و زنجیر خداحافظ در و دیوار



خداحافظ همین حالا که مسحورم ز جادویت

همین حالا که زد تیرم کمان ناب ابرویت



خداحافظ پرستو وار به رسم رهگذر این بار

نه شوقی بهر برگشتن نه قول آخرین دیدار



"خداحافظ"


نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 22:22 توسط دلشکسته

(بیشتر از اینکه دستم به نوشتن بره به فکر کردن در موردت مشغول میشم

دوست ندارم تمومش کنم...فرزاد ازت معذرت میخوام)

این نوشته هارو یادته؟

چقدر دلخوش بودم که هرروز برات بنویسم و چقدر منتظر روزی بودم که به دستت برسه و تو بخونیشون.

حتی نمیدونم خوندی یا نه...

خیلی دوست دارم بدونم کجا گذاشتیش

یه روز که این سوالو پرسیدم دوستم به شوخی بهم گفت حتما برا دوست دخترش نگه داشته شعراشو براش بنویسه..اون فقط یه شوخی بود ولی خیلی دلم گرفت.....................................................................................................................................

 

 

خداحافظ دیگه رفتم پایان ثانیه منم

هرجایی ساعت ببینم عقربه هاشو میشکنم

حتی نشد واسه یه بار بدبینی هاتو خوب کنم

خورشیدو کشتم تا دیگه خودم برات غروب کنم

 

بعضی وقتا خودمم نمیدونم ازت چی میخوام، شاید انتظار دارم من و بشناسی...شایدم میخوام بفهمی درددلم چیه...

خیلی دوست دارم بدونم با خودت چی گفتی وقتی به آخرین خطم رسیدی...

وقتی که خداحافظی رو میخوندی... .



به گوشت می رسه روزی که بعد از تو چی شد حالم

چجوری گریه میکردم که از تو دست بردارن

 

نشد گریه کنم پیشت،نخواستم بدشه رفتارم

نمیخواستم بفهمی تو که من طاقت نمی آرم

 

دلم واسه خودم می سوخت برای قلب درگیرم

یه روز تو خنده هات گفتی تو می مونی و من میرم

 

سرم رو گرم میکردم که از یادم بره این غم

ولی بازم شبا تا صبح تو رو تو خواب می دیدم

 

نمیدونستی اینارو چرا باید می فهمیدی

من و دیدی ولی یکبار ازم چیزی نپرسیدی

 

مدرسه تموم شد تو راه برگشت به خونه بودم و به این گوش می دادم...

بهت فکر میکردم و منتظر دیدنت... که تو رد شدی  و من....    بازم مات........................ .



                                                                      


نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 19:47 توسط دلشکسته

فرزاد اگه بری من می میرم

به خدا من دیگه طاقت ندارم... چرا با من اینکارو می کنی؟

من که بهت گفته بودم

چرا اینقدر زجرم میدی بی معرفت؟

نمیدونم وقتی میگم نرو از حسادته یا نه

ولی من که آدم حسودی نبودم...ومیدونم که نیستم.

شاید کسی که باهاشی واقعا دوستت داره ولی این دلیل نمیشه ساده از دلم بگذری...


فرزاد چشماتو باز کن...برگرد و ببین که چی به روزگار من آوردی.



                            

نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 20:33 توسط دلشکسته

  اون دفترو من با اشکای شبونم نوشتم...شبایی که تو آروم و راحت خوابیده بودی...

اون دفتر حکم حضور تورو برام داشت...

وقتی تمومش کردم و داشتم برات خداحافظی رو می نوشتم...مثل این بود که دارن تو رو ازم می گیرن... .                                                            


 

                                                    

نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 15:18 توسط دلشکسته

  

خسته شدم از بس شب و روز خوابتو دیدم ولی روز که میشه ... وقتی که دیگه تو رویا نیستم و بیدارم...

خدا چرا به چشمام لیاقت دیدنشو نمیدی...؟

خدا چرا وقتی قرار نبود حتی اسم من و بدونه،چرا تو آسمون من حکش کردی؟

خدا چرا من و درگیرش کردی؟

چرا نعمت دیدنشو نصیب هرکسی میکنی ولی منی که شبامو به امید دیدنش صبح میکنم...باید برای 5 ثانیه پرپر بزنم؟

آخه چرا خدا...؟

چرا هرروز از من دورتر میکنیش؟

چرا نمیذاری به خاطر دیدنش هم که شده ،به زندگی دلخوش باشم...؟

خدایا من دوسش دارم...نمیتونم فراموشش کنم...

خودش اومده تو دنیام و خودش لحظه به لحظه دورتر میشه...

این وسط کی مقصره...؟؟؟

کی جوابگوی دل منه؟   کی جواب چشمای خسته ی من و میده؟

 

 

شاید هیچوقت به ذهنتم نرسه اون دفترو من برات نوشتم...

چشمای من گویای خیلی درداست...

با چشمای قشنگ تو که گره بخوره زبون باز میکنه               شاید واسه همینه که نمیتونم مستقیم بهت نگاه کنم...

ناچارم نگاهمو بدزدم ... عزیزم.


                                    


 

نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 15:14 توسط دلشکسته

دلتنگتم باز ولی نیستی ...مثل همیشه.

بعضی وقتا از غریبگی عشقم لجم میگیره...چون تعریف نشده تو دنیای هیچکس.

هیچکی نمیتونه.

نمیتونه بفهمه چقدر لحظه هام سخت میگذرن و من آرزو میکردم ثانیه هایی که دارم از دستشون میدم ایکاش با دیدن تو گره میخورد.

فرزاد من...اینقدر با چشمات من و راضی نکن که بمونم...

به همه بگو حرفاشون دروغه،     خیلی دوست دارم بدونم الان...این وقت شب به چی فکر میکنی...

 

من به خودم قول دادم فرزاد...تو دوست داشتن من و دست کم گرفتی.

حرفایی میشنوم که هرکی جای من بود از این همه عذاب و دوری که به پای عشق تحمل میکرد خسته می شد.

ولی من گوشامو بستم ...روی حرف همه پا گذاشتم.

همه ی این عذاب من فکر میکنی بخاطر چی باشه؟

فقط به این خاطره که باور کنی من واقعیت قلبم و گفتم...

 

قبلا هم برات نوشته بودم...

دوست دارم اعتراف کنم که "دوستت دارم"        .

نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 0:20 توسط دلشکسته

 

چه معصومانه می بازم به این دنیای ویرونه

نگاهم سرد و بی غوغا،دلم داغون داغونه

 

من و بشناس و باور کن در این فصل غم و تردید

چه محتاجم به یک لبخند،به قدر ذره ای امید

 

در این شب های تو در تو چراغ روشن من باش

در آوار شب و گریه تو تنها مامن من باش

 

من و حس کن گل نازم که من بی وقفه می بازم

پر از اندوه و تشویشه صدای زخمی سازم

 

من و از بغض من بشناس،من و راحت کن از این درد

گل دل نازک پرپر به خواب قصه ام برگرد

 

من و حس کن گل نازم که من بی وقفه می بازم

گواه من غمی خسته ست که می ریزه از آوازم


                

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 22:50 توسط دلشکسته

عشق من مثل یه تابلو می مونه...خیلی ها از کنارش میگذرن...بعضیا عمیق بهش خیره میشن و بعضی دیگه ساده از کنارش میگذرن.

بعضیا ایرادهایی ازش میگیرن که تو دنیای من نابخشودنیه و

عده ای دیگه تصور میکنن تابلوی من فقط نقاب دوست داشتن به صورت داره و گویای مسائل دیگست.

بعضی معتقدند دروغه

و هرکس چیزی گفت و گذشت...

ولی برای من مهم نبود کی چه حرفی زد یا چه نظری داشت.

ولی مهم بود که فقط پوزخندی زدی و ساده از کنار تابلوی زیبای من گذشتی...

روز و شب بغضش شکست و اشک ریخت...

عمیقا به فکر تو بود و کسی نمی فهمید چی میگه،هیچکس طوفانی که تو دلش رخت های شسته رو به زمین مینداخت نمی دید


و اون تنها بود... .




نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 22:32 توسط دلشکسته



اسمتو مثل همیشه می نویسم روی دیوار

 بعد کنارش می نویسم "عزیزم خدانگهدار"

 

زندگیت تنها دلیله واسه زنده بودن من

اون اومد تموم دنیاش شد رو دنیای من آوار

 

ای خدا نفس ندارم من و از خودم رها کن

نمیخوام دلم بگیره با صدای سرد گیتار

 

همه آسمونن اما من شدم یه تک ستاره

زندگی فقط همینه قصه همیشه تکرار

 

ابر آسمون می باره رو گلای سرخ و تشنه

ولی من همیشه موندم زیر سایه ی سپیدار

 

اگه رفتم تو دعا کن واسه پرکشیدن من

توی ساحل نگاهت من و به همیشه بسپار

 

شاید اونکه رفتنی شد آسمون بشه دوباره

نرو تا همیشه بازم بگه به امید دیدار

 

من میرم تو آسمونا،توی قاب عکس خورشید

وقت رفتنم میگم که"عزیزم خدانگهدار"


نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 22:17 توسط دلشکسته

وقتی چشماش رو دیدم دلم تو سینه لرزید

اما اون بی تفاوت فقط به من می خندید

 

نگاش مثل آتیش بود اما خودش نفهمید

از من ساده اونروز،ساده دلم رو دزدید

 

هزار تا چشم دیگه،چشمای اون نمیشه

اون رفت و من می مونم تو حسرتش همیشه

 

اون رفت و باورم شد دنیا وفا نداره

دیدم که باغ رویام فقط یه شوره زاره

 

این روزگار بی رحم،چه رسم تلخی داره

پایان قصه عشق،دوری و انتظاره

 

سهم هر عاشق از عشق،دوری و انتظاره

تقدیر عاشق اینه،تحمل شکنجه.

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 22:8 توسط دلشکسته

ديدن صحنه آخر واسه من گرون تموم شد،حيف لحظه هاي بي تو كه تمومشون حروم شد....واسه من نفس نذاشتي وقتي بي هوا پريدي،كاشكي تو لحظه ي آخر التماسمو ميديدي....راز قلبمو نگفتم كاشكي از نگام مي خوندي،من تو رو صدا نكردم ولي كاش پيشم مي موندي....وقتي رفتي توي قلبم پر فريادو صدا بود،ناي گريه رو نداشتم زمزمه م خداخدا بود....نمي دوني چي كشيدم توي لحظه هاي آخر،رفتنت،تنهايي من،مرگ آسون يه باور....حالا تنها زير بارون به هواي تو مي نشينم،لحظه لحظه ي نگاهم تورو پيش روم ميبينم....جرم من سكوت درده،درد و دل براي ديوار ،خط كشيدن روي قلبم چون سپردن به تكرار....به اميد روزي ام كه دلم از قفس رها شه،شايد از


اينهمه ديوار يكيشون پنجره باشه.... .


 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 23:4 توسط دلشکسته

فقط خدا بگو چرا؟؟؟ 

گاهی به یاد اون چشماش دل من تنگ میشه

گاهی برای رفتن و اومدناش چشای من تر میشه


   


نوشته شده در جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 22:57 توسط دلشکسته

شاید نفهمیدی که من بی اونکه تو چیزی بگی سپردمت دست خدا که بی خداحافظی نری...

غصه ی راهمو نخور شاید همینجا بمونم

شاید به مقصد رسیدم...

خودم فقط نمیدونم.
نوشته شده در جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 22:49 توسط دلشکسته

فرزاد بدون تو، سرمای دستای من هیچ راهی برای رنگ گرمارو دیدن نداره.

بدون تو، بدون لبخند تو،کی میشه دردای من تسکین پیدا کنه؟

بدون تو آخه کی میشه رنگ شادی رو ببینم؟

کی میشه معنای زندگی رو که همه میگن خیلی قشنگه درک کنم؟

فرزاد بی تو نفس کشیدن سخته... .


نوشته شده در جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 22:31 توسط دلشکسته


همیشه روش نمیشد این عاشق خجالتی ،همش از پشت شیشه می دید تورو یواشکی

لحظه هارو می شمرد تا که دوباره رد بشی

رد بشی با این نگاهت دل و آسون بکشی...

 

انتظار میکشیدم صدای پاتو بشنوم،منتظر بودم بیای و عکستو بازم بکشم...دست و پامو گم میکردم بند میومد زبونم             هروقت که میخواستم بگم تویی وجود من

 

یه روزی جرات دادم به این دلم،بیام و بهت بگم دوستت دارم

اما تا اومدم پشت پنجره،دستاتو دیدم تو یه دست دیگه...............چشم انتظاری بسه دیگه...بی قراری فهمیدم بسه دیگه

 

از خدا خواستم خراب شه آسمونم،تا از این دنیا برم...دل بکنم

آخه اونی که منو تنها گذاشت قدر این عشقو تو این دنیا نداشت.......

 

ای خدا اون منو پشت سر گذاشت...



عشق شیشه ای آره فایده نداشت... .
نوشته شده در جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 22:25 توسط دلشکسته

همیشه از وقتی که یادم میاد تنهایی رو دوست داشتم.

دوست داشتن برام مفهوم خاصی نداشت،فکر میکردم برای سرگرمی ...یا تفریح مردم پا به دنیای عاشقی میذارن.

ولی نمیدونستم.........هیچ وقت فکرشو نمیکردم...

نمیدونستم میشه عاشق چشمات شد...نمیدونستم دوری ازت چشمامو بارونی میکنه...

کسی نمیتونه بفهمه...همه اقتضای سن رو در نظر میگیرن...

بهت گفتم،با همه ی غمی که تو دلم نشسته بود تک تک حرفامو برات گفتم.

گفتم که تنهام ولی عاشقیم ربطی به تنها بودنم نداره.

گفتم دلتنگم...گفتم میمیرم برای چشمات.

گفتم اگه نباشی........................اگه نباشی منم نیستم.

آخرش خندیدی و فقط گفتی تو یه بچه ای... .

نوشته شده در جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 22:21 توسط دلشکسته




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت